پیر آزاده ی ما,آزادی ات مبارک

آزاد بودی همیشه

گرچه سالها در حصار خانه ات اسیرت کردند

چون هرگز نخواستی اسیر قدرت باشی اما

....تو آزاد بودی همیشه

تو عاقبت به خیر شدی شیخ,دعا کن برایمان

: و ای مرد خوش روی ِ روزهای سخت

به شکوفه ها به باران

....برسان سلام مارا


روحت جاودانه و سبز باد تا ابد


بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند



گرفته کولبار زاد ره بر دوش



فشرده چوبدست خیزران در مشت



گهی پر گوی و گه خاموش



در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند



ما هم راه خود را می کنیم آغاز



سه ره پیداست



نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر



حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر



نخستین : راه نوش و راحت و شادی



به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی



دودیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام



اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام



سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام



من اینجا بس دلم تنگ است



و هر سازی که می بینم بد آهنگ است



بیا ره توشه برداریم



قدم در راه بی برگشت بگذاریم



ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟




مهدی اخوان ثالث


وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز


را.راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود


و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.دویدن بیاموز


، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.


و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به


اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.من راه رفتن را از یک


سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.


بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن


را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که


دویدن را از یاد برده بودند.پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا


چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!اما


سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در


اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در


گل بود، از پرواز بسیار می دانست!آنها از حسرت به درد رسیده بودند و


.... از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت

برای اینکه فضا یه کم عوض شه دو تا داستان طنزمی ذارم تقدیم به مرمر عزیزم:
داستان زیر را آرت بوخوالد طنز نویس پرآوازه ی آمریکایی در تائیید
اینکه نباید اخبار ناگوار را یکباره به شنونده گفت تعریف میکند:
مرد ثروتمندی مباشر خود را بر سرکشی به اوضاع فرستاد.
پس از مراجعه پرسید:جرج!از
خانه چه خبر؟- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.- سگ بیچاره! پس او مرد. چه چیز باعث
مرگ او شد؟- پرخوری قربان.- پرخوری؟ مگر چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست
داشت؟- گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.- این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟- همه
اسب های پدرتان مردند قربان.- چه گفتی؟ همه آنها مردند؟- بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.-
برای چه این قدر کار کردند؟- برای اینکه آب بیاورند قربان!- گفتی آب؟ آب برای چه؟- برای
اینکه آتش را خاموش کنند قربان.- کدام آتش را؟- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.- پس
خانه پدرم سوخت؟ علت آتش سوزی چه بود؟- فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد قربان!-
گفتی شمع؟ کدام شمع؟- شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!- مادرم هم مرد؟- بله
قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.- کدام حادثه؟-
حادثه مرگ پدرتان قربان!- پدرم هم مرد؟- بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی
را بدرود گفت.- کدام خبر را؟- خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین
رفت و حالا بیش از یک سنت در این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان. خواستم خبرها را هر
چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!

مرگ مشکوک در بیمارستان

چند وقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يک بيمارستان معروف، بيماران يک تخت به خصوص

در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهاي يکشنبه جان مي سپردند و اين موضوع ربطي به نوع بيماري و شدت

و ضعف مرض آنان نداشت. اين مساله باعث شگفتي پزشکان آن بخش شده بود به طوري که بعضي آن

را با مسايل ماوراي طبيعي و بعضي ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط

مي دانستند. کسي قادر به حل اين مساله نبود که چرا بيمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهاي

يکشنبه مي ميرد. به همين دليل گروهي از پزشکان متخصص بين المللي براي بررسي موضوع تشکيل

جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصميم بر اين شد که در اولين يکشنبه ماه، چند

دقيقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور براي مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شوند. در محل و

ساعت موعود، بعضي صليب کوچکي در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضي دوربين فيلمبرداري با

خود آورده و ... دو دقيقه به ساعت ۱۱ مانده بود که ... «پوکي جانسون» نظافتچي پاره وقت

روزهاي يکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات رااز پريز برق درآورد و دوشاخه

جاروبرقي خود را به پريز زد و مشغول کار شد ..!!!


برگردان:نجف دریابندری


یک شب که در کاخ امیر ضیافتی برپا بود مردی آمد و خود را در

برابر امیر به خاک انداخت و همه اورا نگریستند و دیدند یکی از

چشمانش بیرون آمده و از چشم خانه خالی اش خون میریزد.امیر از

او پرسید:(چه بر سرت آمده؟)مرد در پاسخ گفت :((ای امیر پیشه ی

من دزدیست.امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم .وقتی که از پنجره

بالا میرفتم اشتباه کردم و وارد دکان بافنده شدم.در تاریکی روی دستگاه

بافندگی افتادم و چشمم از کاسه درآمد.اکنون ای امیر!میخواهم داد مرا

از مرد بافنده بگیری!))سپس امیر کسی در پی مرد بافنده فرستاد و اوآمد.

و ا میر فرمود تا چشم اورا از کاسه درآورند!بافنده گفت:((ای امیر فرمانت

رواست!سزاست که یکی از چشمان مرا در آورند.اما افسوس!من به هردو

چشمم نیاز دارم تا هردو سوی پارچه ای را که می بافم ببینم.ولی من همسایه

ای دارمکه پینه دوز است و او هم دو چشم دارد و در کار و کسب او هردو

چشم لازم نیست))امیر کسی در پی پینه دوز فرستاد.پینه دوز آمد و یکی

از چشمانش را درآوردند و عدالت اجرا شد.

باور


مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه



جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او



همان كارهايي را انجام داد كه مرغ ها مي كردند ؛ براي پيدا كردن



كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي با دست و پا



زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد . سال ها گذشت و عقاب



خيلي پير شد . روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان



ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش



برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد . عقاب پير بهت زده نگاهش



كرد و پرسيد : « اين كيست ؟» همسايه اش پاسخ داد : « اين يك عقاب



است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني



هستيم. » عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا



!!! فكر مي كرد يك مرغ است

شازده کوچولو


امشب دوباره شازده کوچولو رو خوندم.بعد از 14 سال!باید اعتراف



کنم همه چیز با اون موقع برام فرق داشت.اون موقع واقعا من شده



بوده بودم شازده کوچولو و میخوندمش اماحالا من همون (آدم بزرگ



های عجیب و غریب)هستم.همونایی که عاشق اعداد هستن و همه



چیز رو با اعداد میسنجن.همونایی که هرروز توی قطار یا مترو



فرقی نداره توی هم می لولن و با عجله این طرف و اونطرف میرن



اما خودشون هم نمیدونن کجا.همونایی که براشون فرقی نداره خار به



چه درد گل میخوره یا آیا گوسفندها گل رو با خار میخورن؟همونایی



که هیچ گلی رو اهلی نکردن و همه ی گل ها و ستاره ها براشون



یکی شدن.



((آدم بزرگ ها عاشق اعداد هستند،وقتی با آنها در مورد یک دوست



جدید حرف میزنید هرگز در مورد مسائل اساسی سوالی نمیپرسند



:(آهنگ صدایش چه طور است؟چه بازی هایی دوست دارد؟آیا پروانه



جمع میکند؟)در عوض میپرسند:(چند سال دارد؟چندتا برادر دارد؟



وزنش چه قدر است؟درآمد پدرش چه طور است؟)و تازه اگر پاسخ



این سوال هارا بگیرند آن شخص را می شناسند.اگر به آدم بزرگ ها



بگویی:(من خانه ای زیبا با آجرهای صورتی که گلدان های شمعدانی



پشت پنجره اش بود و کبوتر روی پشت بامش دیدم)هرگز قادر نیستند



چنین خانه ای را در ذهنشان تصور کنند.باید به آنها بگویی خانه ای



به ارزش صدهزارپوند دیدم!آن وقت میگویند:(اوه!چه قشنگ!)



اگر
این کتاب را هرگز نخوانده اید حتما بخوانیدش لطفا.برای اینکه در



این وانفسا فلسفه ی هستی فراموشمان نشود و همچنین رویاهایمان



،لازم است.به نظرم اگزوپری این کتاب را دروقع برای آدم بزرگ های



عجیب و غریب نوشته.



پ.ن)به خاطر این فونت عجیب و غریب بلاگر عذرخواهی میکنم.

!!باور کنید تقصیرمن نیست.عجیب است واقعا




آخرین درود هایم نثار آنانی که کاستی هایم را میدانند و باز دوستم میدارند....